الغزالي

72

كيمياى سعادت ( فارسى )

كليد اول اين حواس آدمى است ، و اين حواس ممكن نبود الّا در اين كالبد مركّب از آب و خاك . پس بدين سبب به عالم آب و خاك افتاد تا اين زاد برگيرد ، و معرفت حق - تعالى - حاصل كند به كليد معرفت نفس خويش و معرفت جملهء آفاق كه مدرك است به حواس . تا اين حواس با وى مىباشد و جاسوسى وى مىكند ، گويند وى را كه « در دنياست » . و چون اين حواس را وداع كند و وى بماند و آنچه صفات ذات وى است ، پس گويند كه « وى به آخرت رفت » . پس سبب بودن وى در دنيا اين است . فصل دوم - حقيقت و آفت و غرض دنيا پس وى را در دنيا به دو چيز حاجت بود : يكى آنكه دل را از اسباب هلاك نگاه دارد و غذاى وى حاصل كند ، و ديگر آنكه تن را از مهلكات نگاه دارد و غذاى وى حاصل كند . و غذاى دل معرفت و محبت حق - تعالى - است ، كه غذاى هر چيزى مقتضاى طبع وى باشد ، كه آن خاصيت وى بود . و از پيش پيدا كرده آمد كه خاصيت آدمى اين است . و سبب هلاك دل آدمى آن است كه به دوستى چيزى جز حق - تعالى - مستغرق شود . و تعهد تن براى دل مىبايد ، كه تن فانى است و دل باقى . و تن دل را همچون اشتر است حاجى را در راه حج ، كه اشتر براى حاجى باشد نه حاجى براى اشتر . اگر چه حاجى را به ضرورت تعهد اشتر بايد كرد به علف و آب و جامه تا آنگه كه به كعبه رسد و از رنج وى برهد ، و لكن بايد كه تعهد وى به قدر حاجت كند . پس اگر همهء روزگار در علف دادن و آراستن و تعهد كردن وى كوشد ، از قافله بازماند و هلاك شود . همچنين آدمى اگر همهء روزگار در تعهد كردن تن كوشد تا قوت به جاى دارد و اسباب هلاك از وى دور دارد ، از سعادت خويش بازماند . و حاجت تن در دنيا سه چيز است و بس : خوردنى و پوشيدنى و مسكن . خوردنى براى غذاست ، و پوشيدنى و مسكن براى سرما و گرما ، تا اسباب هلاك از وى باز دارد .